تبليغاتX
قد بلند





















قد بلند

"ی که می خواهد بلند تر شود"

 

میدونم یه کم پرروییه که تو سایت ارشدای دانشگاه علم و صنعت نشسته باشی و وقتی همه دورو بریهات دارن راجع به آخرین برنامه های طراحی پی و سقف حرف می زنن و یا دارن تو سایتهای خارجی دنبال مقاله می گردن و تو خیلی شیک بشینی و آپ کنی...

میدونی! گاهی حس سنگ بودن می کنم گاهی هم حس غلیظ دلتنگی و این احساسات متناقض برای خودم هم گاهی جالبن!

ولی به هر حال یه چیزو میدونم که اگه کسیو دوست داشته باشم با تک تک سلولاما! اونوقت تو اون حالت سنگیم هم بودنش در کنارم و شنیدن صداش زیر گوشم رو می پرستم...

از یه سری از نیازهای طبیعی بدنم بیزارم مثل شب زود خوابیدن!!!

کاش یا من انقدر بزرگ بودم که می بخشیدمت یا تو انقدر کوچیک نبودی... مامان میگه کاشکی را کاشتند.. در نیامد!!! ولی من ایندفعه می خوام اون کاش اول رو بکارم به این امید که در بیاد هر چند اگه دست خودم بود دومیه رو می کاشتم!!

از اینکه مسیر دوستی هام عوض شدن و یه آرامش دوست داشتنی رو به دست آوردم خوشحالم... به نظرم دوستی با یه سری آدما برام خطرناک بود... خطرناکا!!

 آدمایی که به خودشون اجازه میدن راحت تو روت بخندن و خودشونو یه دوست واقعی نشون بدن و پشت سر تا می تونن برات صفحه(نمیدونم همین صفحه درسته یا یه املای دیگه داره) بچینن و ... بذار ایندفعه به جای سه نقطه حرفممو بزنم و با درست و محترم جلوه دادن خودشون تو رو بد جلوه بدن!

خوشحالم از اینکه خورشید هیچ وقت زیر ابر نمیمونه من که به این جمله رسیدم

پ.ن : لطفا سعی نکنید بندهای این پست رو به هم بچسبونید چون هیچ ربطی به هم ندارندددد!!!

 

 

+نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت10:16 قبل از ظهرتوسط قد بلند | |

 

- اگه احساس کنی از یکی به اندازه تمام سالهای عمرت متنفری چه کار می کنی؟؟؟؟

 

+نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت11:23 بعد از ظهرتوسط قد بلند | |

 

خیلی زود دارم محسنات راه دور درس خوندنو درک می کنم! اینکه مامانت تو اتاق عمل بیهوش باشه و تو بی خبر از دنیا مشغول کارات باشی... که فائقه راه دوره و بهش خبر ندین یه وقتی نصفه شبی پا میشه میاد خونه...

این چند روزه کلا مشغول پرستاری از مامان بودم. خدا رو شکر خطر رفع شد دوست داشتم بیشتر بمونم تا سر پا شه بعدش من برگردم ...

التماس دعا

 

+نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت10:52 بعد از ظهرتوسط قد بلند | |

 

اصلا فکرشو نمی کردم که انقدرررر آملو دوست داشته باشم و به همون اندازه از تهران بیزار باشم!

سه شنبه ساعت ۴.۵ کلاسم تمومید و من ساعت ۵.۵ تو ماشین ترمینال در راه برگشت به خونه بودم...

تو جاده هراز هر چی که به شمال نزدیکتر می شدیم مثل دیوونه ها نفس عمیق می کشیدم و هواییو که به اندازه کل بزرگی تهران دلم براش تنگیده بود میدادم تو تا ریه هام حال کنن...

احساسام واسه خودم گنگ و در عین حال قشنگ بودن... هر چی که به خونه نزدیکتر میشدیم آروم تر می شدم... در حیاطو وا کردم و دیدم بابام داره به مقدم ورود نی نی کوچیکش کباب درست می کنه... پریدیم تو بغل هم و انگار کن که بابا یه سالی می شد که منو ندیده بود...

 اولین کاری که کردم این بود که فرداش به دانشگاه خودمون سر زدم... کلی دوستای قدیمیو دیدم... انگار یه جورایی به اون دانشگاه احساس تعلق داشتم... با همی ناهار رفتیم بیرون... راسته که میگن بچه ها معمولا دانشگاه مقطع کارشناسیشونو دانشگاه خودشون میدونن

از صبح مامان داره بهم میگه وسایلتو جمع کن و من هی میندارمش واسه آخر آخر شب انگار چند ساعت هم برام چند ساعته که بیشتر وسایلم پخش اتاق باشه...بذار خوب دوباره تک تک وسایل اتاقمو نیگاه کنم آخه

فردا دوباره نصفم داره میره تهران!!

 

+نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت10:6 بعد از ظهرتوسط قد بلند | |

 

کارت دانشجوییم سوراخ شد... کارت غذام غیر فعال شد... امضاهارو جمع کردم... تعداد واحدهای پاس کردم به 141 رسید...اینا یعنی من از دانشگاه فنی بابل فارغ التحصیل شدم؟!

امروز برای آخرین بار با پرایدم رفتیم دانشگاه و برگشتیم... تو مسیر رفتن دلم گرفته بود...

کم کم همه وسایلمو جمع کردم... یه ساعت پیش پرایدمم خالی کردم.. آخه داریم می فروشیمش... مگه می تونی فائقه رو بی پرایدش تصور کنی؟... سلمان پراید حالا بی پراید شده!

قاشقی که از خونه کاوه تو داشبورت مونده بود... جا سوئیچی ای که ناهید واسم خریده بود... خرس کوچولویی که منان واسم گرفته بود... فندق کوچولوم که هر روز صبح نگام می کرد و می خندید... سگ پشمالو پشت صندلی عقب... سی دیام از شجریان بگیر تا ساسی مانکن... برگه های پارکبان بابل... همشونو جمع کردم و گذاشتم تو چمدونم...همون چمدونی که ۴ سال پیش که فکر می کردم واسه لیسانسم تهران قبول می شم از مشهد گرفته بودم تا وسایلمو توش بذارم...

به در و دیوار اتاقم که نگاه می کنم هنوز چه قدر وسیله دارم که باید همرام ببرم... یعنی میگی این چند تا گل رزیو که از 3 سال پیش تا حالا خشک کردم اگه همرام ببرم خراب می شن؟... یعنی میگی عروسکامو که بعضیاشون مال 6 سالگیمنو نمی تونم با خودم ببرم؟... این آینمو که هر روز صبح خودمو توش نگاه می کنم و آرایش می کنم تازه موقع درس خوندنم توشو نگاه می کنم و به خودم جواب میدم چی؟... ولی همه اینارو که نبرم دفتر خاطراتامو باید ببرم... کتاباییو که باید بخونمو حتما می برم... نامه های دوستامو حتما می برم... کادو های تولدامم تا بتونم می برم... ولی هر کار که می کنم انگار نصفم تو این اتاق 3در 3 میمونه و نصف دیگمه که میره تهران...

 

+نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت11:20 بعد از ظهرتوسط قد بلند | |

 

- تازگی ها از هر چیزی زود خسته می شوم...

- چه با آرامش چه با استرس ۲۴ ساعت کش نمیاد...

- کاش زودتر ترجمان زبان دل را می فهمیدم...

- دیگه هر وقت دارم یه کاری می کنم که حس می کنم حس منفی منتقل می کنه یا کارو بدتر می کنه یاد "درباره الی" می افتم...

- جدیدینا وقتی عصبانی می شم هیچی آرومم نمی کنه جز حرف زدن...

- اعتراف می کنم گاهی دوست دارم آروم تر از اینها باشم ولی انگار خودم با خودم سر ناسازگاری دارم...

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت7:8 بعد از ظهرتوسط قد بلند | |

 

- این روزها  یک چیزی مدام خرخره ام را می گیرد ... دارد خفه ام می کنه...

ثانیه هایی که با تمام وجود می خواهی در کنارت باشم و من سرم شلوغ است... می خواهم تنها باشم... حوصله ندارم... خسته ام...

این روزها وقتی سرم شلوغ است عذاب وجدان خفه ام میکند...

 

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت4:49 بعد از ظهرتوسط قد بلند | |

 

یادته؟

۱۷  ۱۸ ساله بودم... آرزوم بودی

میدونستم که صنعتی شریف و دانشگاه تهران ازت بهترن ولی من تو رو بیشتر دوست داشتم... با خودم عهد کرده بودم که اگه رتبم به اون دانشگاها می خورد من تو رو انتخاب کنم... همیشه به این فکر می کردم که یکی ازم بپرسه کجا درس میخونی؟ منم بگم عمران علم و صنعت... یادش بخیر...

حالا دست سرنوشت طوری شده که با ۵ سال تاخیر به تو به آرزوی روزای نوجوونیم رسیدم...

آخه میدونی وقتی به یه کی یه چی یا یه جایی حس خوبی داشته باشم تا آخرش اون حس قشنگ برام میمونه..

فردا دارم میام پیشت... امیدوارم دوستای خوبی واسه هم باشیم...

 

 

+نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت11:49 بعد از ظهرتوسط قد بلند |

 

نگاه که می کنم می بینم تا حالا همه دوراهیهای زندگیمو درست پشت سر گذاشتم

کاش این دفعه هم...

خدایا کمکم کنننننننننننننن!

کاش بهجت زنده بود زنگ می زدم بهش یه استخاره برام باز می کرد و همه چی تموم می شد...

 

+نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت10:48 بعد از ظهرتوسط قد بلند |

 

سر صبحه تو راه دانشگاهم.. ضبطو روشن کردمو دارم داریوش گوش میدم شایدم خواجه امیری.. منان زنگ میزنه.. فائقه کجایی؟ تو راهم منان جان!.. از در دانشگاه که میرم تو بعد چند روز نانا رو می بینم بی هوا همو میندازیم تو بغل هم.. سلام آجی جونم خوبی؟ کجایی تو گ.ش.ا.د؟ چرا یونی نمیای؟.. حالا سر کلاسم.. متره دارم.. استاد خیلی پیر و بد خطه در حین اس.ام.اس دادن جزوه هم می نویسم... کار همیشگیمه.. این یکی منانه، بهش میگم استاد داره حضور غیاب میکنه بیا سر کلاس... چند دقیقه بعد اس.ام.اس دارم.. علیه! میگه امروز یونیم.. همو ببینیم.. میگم تا 12 کلاس دارم و بعد کلاس میایم میبینیمت... کلاس تموم میشه و با منان میریم طرف علی و حال و احوالی.. راستی امروز افرا هم میاد دانشگاه.. از پیش علی که میایم با افرا ناهار میریم بیرون.. می ریم پیش عمو مهدی... عمو! مثل همیشه یه سیب زمینی با سس کاری با یه ساندویچ مرغ و قارچ بدون پیاز و جعفری... خاله هم میاد با هم خوش و بشی می کنیم.. کلی می گیم و می خندیم... افرا میره خونه و ما برمی گردیم دانشگاه... اینجارو! اینم از دادام.. کاوه رو میگم... مث همیشه میگم سلام دادا، خوبی قربونت؟... نسترن و حدیثم باهاشونن... با هم میریم یه چایی میخوریم و گپی میزنیم... جای فرزانه و محمدم خالیه برام... حالا دیگه برم سر کلاس ... اینم از ناهید گلم، سلام عزیزم، خوبی ناهید جونم؟ آره امروز میام سر کلاس مقاومت 2! به به مریم رسولی گل و دیالوگ همیشگی من.. اسییییییییییییییرتمممممممممممم رسولی! مریمم مث همیشه سرخ میشه و یه کم سر به سر هم میذاریم... اینم از مریم تقی زاده... تقی انقد نخند بچه.. آخه ترک دیوارم خنده داره!!! اینم از پویه غیر قابل حدس... دارم میرم طرف کلاس مقاومت... اوه اوه! چنار عمران.. مرتضی رو میگم ... بازم مث همیشه دارم سر به سرش میذارم اونم مث همیشه می خنده و گاهیم از دستش در میره بهم میگه خیلی کثافتیییییییییییی!!! سر کلاسم نانا بغلم نشسته و یه خط جزوه می نویسیم یه خط چرت و پرت میگیم و می خندیم... کلاس تموم میشه... برگشتنی کیوان و محسنو می بینم ... اینم از امیر و محمد شفیع ... سلام! کیوان قشنگم ...خوبی محسن؟... محمد!خانومت چه طوره؟... امیر!با اینا نگرد درساتو بخون... یه حرفی میزننو مث همیشه صدای خنده بلند منه که تو ساختمون عمران طنین انداز شده... باید برم خونه اما انگار میخوام یه نیم ساعتی بیشتر دانشگاه بمونم آخه امروز روز خوبی بود که یه دفعه هومنو می بینیم.. سلام سلمانزاده.. چه طوری منان؟... میریم طرف درخت بید و میشینم رو اون سکوی همیشگی... هومن یه کم برامون حرف میزنه... از در و دیوار و من مث همیشه از حرفاش لذت می برم... از هومنم که جدا میشیم دیگه باید برم خونه و هنوز هم دلم نمیاد برگردم ولی خب مامانیم خونه منتظرمه زنگیده گفته کی میای خونه ناهارتو حاضر کردم آخه ناهار دانشگاه بودی برنج نخوردی.. از منان خداحافظی می کنم ... تو راه جاده تاریکه ... منم و داریوش شایدم احسان خواجه امیری...

فک نمیکردم یه دفعه اینجوری دلم هوای بابلو کنه... هوای دانشگاه... هوای بچه ها... حتی هوای اخم کردن تو صورت بی جنبه ها...

 

+نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت10:29 بعد از ظهرتوسط قد بلند | |